تبليغاتX
پرنده ی کوچیکه خوشبختی


پرنده ی کوچیکه خوشبختی

یادداشتهای شخصی من

حس پرواز تمام وجودم را گرفته

آسمان تاریک و رعب آور....

نگاهم نوری را از فراسوی زندگی حس می کند..

بالهایم را برای رسیدن به آزادی باز می کنم

لحظات با تمام وجود

پرواز من را به نظاره نشسته...

و من....

عاشقانه رو به او آزادی را التماس می کنم

پرواز تنها هدیه ی عاشقانه ی خداوند....

حسین علومی پور

 

نوشته شده در Tue 10 Nov 2009ساعت 11:5 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

مسیر را برای پیمودن می نگرم... دل را برای عاشق شدن...

آغوش لحظات گرم تر از هر زمام....

                                              مرا به پایان نزدیک مینماید...

اما من....به دنبال مسیر بی پایان زندگی....!!

 حسین علومی پور

نوشته شده در Thu 5 Nov 2009ساعت 12:48 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

سلام...

دیشب هوا بارونی بود و کلی لذت بردم از قدم زدن..تنهایی هم برا خودش عالمی داره..بگذریم.دیروز دومین همایش هیمالیا نوردی تهران برگزار شد...این جور همایشها هیچ فایده ی نداشته باشه یک فایده خیلی خوب داره...اونم اینکه باعث میشه دوستای قدیمی رو که وقتی برا تجدید دیدار نیست ملاقات کنی....برای اجرای این برنامه هزینه ی زیادی نیاز نبود...سالن سطح پایین و رایگان...با صندلی پلاستیکی...بیشتر شبیه به رنده بود...بعد از چند دقیقه دیگه امکان نشستن وجود نداشت...لباسای جور واجور مسئولین...پذیرایی بی کیفیت و اسپانسری....و و و و...نمیدونم چی بگم...تو این برنامه قرار بود از زحمات یه مشت جوون تقدیر بشه که هر کدام با یک دلیل متفاوت تو این مسیر قدم گذاشتن...اما هیچکدوم نتونستن از برنامه دیشب استفاده لازم رو داشته باشند...شاید واجب بود این حرکت بزن درو رو انجام بدن...آخه حیفه این همه زحمت نیست به خاطر نبود امکانات حدر بره....از در که وارد شدم علی نصیری و دیدم...با این قیافه با نمک و باحالش..حسین کجایی...اینا اصلا کار بلد نیستن...(به من ربطی نداره ها)بعد از خوش و بش نوبت به حسن جوادی عزیز رسید اونم از اینکه سر کار بره زیاد خوشش نمیاد..اما امان از این کاوه کاشفی که عالم و آدم و میزاره سر کار..یا خدا صاحبش اومد...این مزدک بلوک از راه میرسه یعنی دیگه(.....)...آره دوتا حرف قشنگ به هم زدیم و راهی داخل شدم..عباس رنجبری و دیدم با اونم کلی احوالپرسی کردیم...دوستای بدی نیستیم...رفتم داخل..امین هم که دست راست کاشفی تشریف دارند....عجیبه محمود بهادری نیست..آره رفتمو...دوستان واحوالپرسی و حرفای قشنگ...دکتر بهپور..یونس رضاخانی ...کاوه...محمود هاشمی...ساداتی..علی عزیزی..هادی صابری...باخانم پاکروان هم احوالپرسی کردم و نشستم...سخنرانی آقایان قشنگ تمومی نداشت..از دست این گوشی..کاظم فریدیان تو ترافیک گیر کرد ه و وحید مصدری هم تازه از کوه داشت میومد پایین سپهر و دارو دسته هم همین دورو برا بودن...و یک مشت اس ام اس که جوابش هم ارسال نمیشه..تا سخنرانی ها تموم بشه با گوشی کلی بازی کردم...آخه مخاطبشون من نبودم(سخنرانهارو میگم)..بلاخره رفتن سراغ اسپانتیک و بعد از پخش هدایا...همه چی تند تند بود...از هیچی سر در نمیآوردی...تا آخر هم برودپیک و گاشربروم و مهدی اعتماد فرو...چند تا مطلب دیگه..از برنامه گاشربروم و مهدی اعتمادفر بدم نیومد اما خیلی بهترم میشد انجامش داد...از اونجایی که برنامه ها کسل کننده تو هم و اعصاب خورد کن بودن با اون شرایط بد...منم همون حس و انتقال دادم از دستم ناراحت نشین..از این صحنه خارج شیم بریم قسمت پذیرایی...همه از خدا خواسته از سالن خارج شدن تا سری به دوساتی قدیمی بزنن...منم رفتم ..اولیش مهدی ورکش و کلی تحویل خیلی بیسته و گله که حسین هفته پیش این همه خانم سپاهیو آوردین با کفشای قشنگ...بگذریم...وحید بهرامی از بی معرفتیه من گله کرد...رضا زارعی گفت اس ام اس فارسی ندی نمی خونم..حسین ابوالحسنی از اس ام اس فلسفیم تشکر کرد..اصغر حقیقی و خانم گرامیشم که از همنوردای قدیمین بازم گله که عکسای ما چیشد...احسان و دیدم و مرتضی آهویی کلی شلوغ کرد...علی نصیری من و به داییش معرفی کرد...نگو همکار باز نشستمونه...استاد زرین قلم و دیدم..عرب.نظریان ....آقای کاشفی که اصلا نمی بینه ما کوچیکترارو البته کسای دیگه هم اینطوری هستنااااا  دیشب که چند تاشون و دیدم...قیافه هاشون زمانیکه کارشون بهم می افتادو یادم میاد می خندم...بازم میان پیشم بازم مجبورم کار خلق خدا رو راه بندازم...سپهرم همیشه بخاطر این اخلاقام دعوام میکنه...شده جون و مال و ناموس کسی به دستت از گزند حفظ بشه اونوقت اصلا یادش نیاد کی نجاتش داده...میدونم برا شما هم زیاد پیش میاد....زمونه اینطوری شده...احوال حسن رفیع و پرسیدم...زانوش داغون شده بنده خدا...با سعید صبور چند دقیقه ای در باره آرتیمس و دیواره و پیام و هوا و مسابقه و کلاس صحبت کردیم قرار شنبه رو گذاشتیم..حامد کرامت هم یه احوالپرسی داشتیم..روژا هم اومده بود.....چند دقیقه ای هم با سعید سلطانی بودم...دوسته خوبیه...آنا فراهانیم دیدم...فکر کنم حالش بهتر شده این فرشته خادمی نمیزاره ٢دقیقه با هم صحبت کنیم..محمد نبیخانی..ملودی...فرشید حیاتبخش..امیر حاتمی..مجید حسین پور..محمد نادریان..معصومه سبارانی...بابازاده...حمیدی...خیلی ها هستن...خیلی ها هم نیستن...دیروز بعد از یک هفته پیگیری از این همه خبر حسین رضایی یکیشو تو سایت فدراسین کار کرد...بازم ممنونم حاج حسین...آخه اون وسط میگفتن منم الان همون جای خاطراتمم ... با افشین یوسفی کلی حال و احوال کردیم...هم دوره ییه قدیمیه...یخنورد خسته ماااا این سپهر هم منو کچل کرده که جور کنم باهاش کلاس بره....یک جونوریه این سپهر من...خلاصه کلی دوستای قدیمیو دیدمو کلی هم صحبت کردم اما بازم به این نتیجه رسیدم که این همه زحمت....این رسمش نیست انقدر سطح کار پایین باشه اونم برا هیات کوهنوردی استان تهران....با ریاست استاد کاوه کاشفی..وحید مصدری هم بلاخره رسید....کاظم فریدیان هم خسته از ترافیک اس ام اس زد که نرسید ...من و سپهر ومعصومه و میلاد و مرتضی حرکت کردیم سمت خونه برا آماده شدن برا برنامه امروز وباز این ذهن من بود که مشغول تجزیه و تحلیل این مراسم جالب توجه برای کسب تجربه بیشتر بود..با یک روز بارانی در فرهنگ سرای بهمن .....و باز هم تفکراتی برای اجرای طرحهای جدید...

حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:22 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

پرواز را به خاطر بسپار...

آنگاه که آبی ه آسمان برایت بی کران مینمایاند

لذت آزادی وجودت را گرفته

و دیگر لحظه ای  به بازگشت نمی اندیشی....

آنگاه که تنها ابرها میان تو و کوههای بلند و سپید را گرفته اند...

آنگاه بیاد من باش که عاشقانه برایت پیغام پرواز میفرستم

تا لحظه ای را سرشار از آزادی بیاندیشی....

تا پرواز را به خاطر بسپاری..

تا ببینی چگونه یک دوست بهترین لحظات زندگیش را به تو هدیه میدهد.

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:22 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

امروز مثل همیشه با ارسال اس ام اس به دوستان صمیمی احساسم و باهاشون تقسیم کردم....از اونجایی که فقط اونا کار دارن و من بی کار هستم...غیر از ٢ تا جواب بیشتری نیومد...(از جمع ۵٠ نفر)...پریسا و کاظم..بگزریم...باز هم مثل همیشه کاظم از اون جواب های باحالشو برام فرستاد....انگار میدونه باید چی بفرسته....شاید هم شانسی میزنه هااااا اما شانسش ٢٠...خلاصه کلی لذت بردم که یکی هست که سفید سفید.... مثل برف و بی ریا و ساده فکر میکنه...توجهش به تمام اس ام اس هام جالب .... چون برا همش جوابی داره و نکته ای را برام میفرسته.....اما در این عجبم که باقی کجا سیر میکنند.... دوسته گلم برات یک مطلب دارم........ممنون میشم...شاد باشی...

حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:21 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

سربلند بر فراز کوهها پرواز خواهم کرد..

ابرها به دورم خواهند پیچید..

حس نمناک آنهابه روی گونه هایم در رویا هم زوق زده ام می کند 

رها تر از هر لحظه به اوج می اندیشم...

آنگاه که سجده پاک خود را بر عظمت خداوند گواه میدارم.....

                                                                                   حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:19 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

تنفس سخت تر از هر لحظه

گامها سنگین و خسته

لحظات بی نظیر و تکرار نشدنی..

سوار بر باد میان گرد برف

تا به اوج پرواز می کنم....

اوج اندیشه....اندیشه ای بی نظیر از لحظات فراموش نشدنیه زندگیه یک کوه نورد...

یک انسان متفاوت....بر فراز اورست...

به یاد استاد محمد اوراز

                                                                  حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:19 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

 

رود می شوم,
قطره قطره سنگ را نیز سوراخ می کنم ,
به هر شکل می شوم,از هر جا می گزارم,

نسیم
می شوم به هر سو می روم

کو چکم اما در هر شکل به اوج فکر می کنم و همیشه درجریان خواهم بود

سرو ها ایستاده میمیرند

من این جا برای همیشه می ایستم
                                                                  حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:18 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

برفها را میشکافم......مسیر را با قدرت باز میکنم.....

گویی عضلاتم قصد انفجار دارند...مسیر تاب مقاومت را از دست داده....

 باد هر چه آموخته به نمایش میگذارد..سرعتم هر لحظه بیشتر میشود..

گویی دیگر کسی توان مقاومت در مقابلم را ندارد...قله در نزدیکیه من ایستاده...

و من... قصدصعود این موجود قدرتمند را دارم..با غرور به او نگاه میکنم..

چیزی حواسم را پرت میکند.....دیگر جایی را نمیبینم....

 دردی بزرگ از چشمانم خود را به سرم میرساند......

شلاقه آفتاب مرا به این روز انداخت.. سرما در وجودم رخنه میکند....

غرور من را زمین گیر میکند.......لحظاتی به سختی میگذرد......

به خود میایم..... میایستم....

نگاهی قدرتمند به این قله ی با شکوه می اندازم.......

این بار با او همراه میشوم..تا اجازه دهد لحظه ای رابر اوجش به ایستم

                                                                  حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:18 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

میخواهم آسمان را با دستانم بشکافم......می خواهم آزاد باشم.....

میخواهم نفس بکشم .....

راهه تنفسم را بسته اند و برای پروازم کف میزنند......من میایستم.... 

 میخواهم پرواز کنم......قلبم درد را با تمامه وجود حس میکند....

آرامش را از من گرفته اند......خواهم رفت ......

برای یک لحظه تنفس.........فقط برای یک لحظه.....

                                                                                        حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:17 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

برای رفتن لحظه شماری میکنم...... بلندای کوهستان مرا به خود می خواند....

آرام به مسیرنگاه میکنم..... چیزی جز پرواز نمیبینم......  به اطراف مینگرم......

تنها ترین لحظات را ..در کنار خود میبینم......

خستگی .. خود را خسته تر از قبل در مقابلم میابد.....

و من همچنان محکم برای رفتن تلاش میکنم .....

فقط برای رفتن.....                                        

                                                                   حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:17 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

وجودم پر از مسیرهای ناشناخته....خودم به دنبال سرزمین خورشید....

دوستانم میهمان ماه شدند.......و من...... مسیر دل را گم کردم........

بیگمان این پایان راه نیست...... تلاش باید تا رسیدن....... نگاهم را به آینه میسپارم.... 

تارهای سپید خود را معرفی میکنند.. و من.. زمان را از دست میدهم... 

مسیری پیش رو ....... و دلی که عاشق پرواز است..........

                                                                   حسین علومی پور

,

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:16 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

چرا نمیرم....... چراااااااااااا

دلتنگیام تو دله کوچیکم قلمبه میشه و بازم ...... فقط تحمل میکنم......

از من میخوان که برگردم.... تو برگرد پیشه من......... اما به کجاااا.......

 من در خود گم شدم و ...... همه به دنباله من میگردن...

من میخوام برم..... هیچ کسی همراهم نیست.....

چه کنم که باید این مسیر رو رفت........... نفسم بالا نمیاد.....

 سینم از درد میخواد بترکه.... این چه حالیه که درکش نمیکنم.....

 انقدر بی قراری...... برای چی؟؟.....

چرا نمیدونم که چرا انقدر بی قرارم...... من هیچی نمیدونم.....

 فقط میدونم بیقرارم....من بی قرارم...

بی قرار                                                     حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:15 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

شب شده..... من همچنان در حال حرکتم.... مسیر در بارش سنگین برف  خود را گم کرده.... 

نگاهم به دنبال نشانه ای برای ادامه ...... و من... به دنبال مسیری جدید در ابرهااااا.......

چشمانم توان دیدن را از دست داده........  صدای فریاد دانه های سپید برف.....

نگاهم را به خود میخواند.. ... ویبرام کفشم  آنها را به هم نزدیک کرده.....  

عاشقانه یکدیگر را در آغوش می فشارند........ گویی سالها منتظر یکدیگر بودند.....

مدتی در فکر عشق سپید دانه ها بودم..... سرم را بالا آوردم........

 مسیرم را پیدا کردم....... این همان نشانه  بود ......... نشانه ای برای ادامه........

عشق سپید دانه ها                                        حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:15 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

تنهایم...... آرام به مسیر نگاه میکنم........ شکافهای یخی و تنه رنجور من.........

سرما هر لحظه قدرتش را به رخم میکشد........ قدرت تصمیم گیری ندارم..........

نگاهم به خاطره ی گرم یک لیوان چای داغ خیره مانده....... آرامش را در وجودم تازه می کند....... 

خواب سرد چه لذتی به جا میگذارد  .... درگیر با مرگ نمیشوم.......

 و او آرام از کنارم می گذرد....... ...........

                                                                  حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:14 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

اینجام.... تنهااااا.......... ببین...... دلم برات تنگه............

باز قدمهام تند شده.....  قلبم داره از جا کنده میشه.... اصلا حواسم به کارم نیست....

تو اونجایی...... و من عاشقانه در حاله تلاش....... نفسم به شماره افتاده........

 چیزی تا قله نمونده...... اما این مسیر با همه ی مسیرها فرق داره.... بلند ترین قله...

 این اولین تلاش من برای فتح قله ی انسانیته.... اولین تلاش ایرانی.....

                                                                 حسین علومی پور

 

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:14 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

خدایا تنها راهم به چراغ نور عشق تو روشن است......

کوهها ایستاده اند.... مرا به خود می خوانند...... دوستانم بی قرار تر از من.....

 و من.... عاشقانه تر از آنان....... به فکر پروازم......

خدایا ایستاده ام تا با تو بودن را تجربه کنم........

مرا به خود بخوان.........

و........

دوستت دارم                                               حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:13 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

امشب باران دوباره عاشقم کرد.............

نگاهم به آسمان است......

چه زیباست دلتنگیه تو.... و تو دلتنگ تر از من برای فرود....... هر دو در انتظار دیگری .....

هر دو فرشته ایم.... تنها فرق ما این بود.. ..من تک بالی داشتم و تو بالی نداشتی.....

 و من پرواز را برای تو فراموش کردم.......... حالا تو بال داری و تنها غمت..........

پرواز با من است

                                                                 حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 31 Oct 2009ساعت 4:12 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

پرواز را به خاطر بسپار...

آنگاه که آبی ه آسمان برایت بی کران مینمایاند

لذت آزادی وجودت را گرفته

و دیگر لحظه ای  به بازگشت نمی اندیشی....

آنگاه که تنها ابرها میان تو و کوههای بلند و سپید را گرفته اند...

آنگاه بیاد من باش که عاشقانه برایت پیغام پرواز میفرستم

تا لحظه ای را سرشار از آزادی بیاندیشی....

تا پرواز را به خاطر بسپاری..

تا ببینی چگونه یک دوست بهترین لحظات زندگیش را به تو هدیه میدهد.

حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 17 Oct 2009ساعت 10:12 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |

میروم...راهی به جز این راه نیست...

می شوم عاشق ...به جز این کار نیست

عاشقانه میروم تا ماه باز

قلب من جز با نگاه یار نیست...

حسین علومی پور

نوشته شده در Sat 17 Oct 2009ساعت 8:27 PM توسط HOSSEIN OLOUMIPOUR| |


Design By : Night Skin